پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست

بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

گفتن لفظ مبارکباد طوطی در قفس

شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست

عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست

هرکه شادی می کند ازدورۀ جمشید نیست

سر به زیر پر از آن دارم که با من این زمان

دیگر آن مرغ غزلخوانی که می نالید نیست

بی گناهی گر بزندان مرد با حال تباه

دولت مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست

هر چه عریان تر شدم گردید با من گرمتر

هیچ یار مهربانی بهتر از خورشید نیست

وای بر شهری که در آن مزد مردان درست

از حکومت غیر حبس و کشتن و تبعید نیست

صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ

هرچه باشد از حوادث فرخی نومید نیست

 

 هر سال در روزهای آخر اسفند، یک شعر که همین غزل فرخی لب دوخته ا‌ست و ترانه‌ای که عنوان این یادداشت است و فرهاد آن را خوانده به دلم چنگ می‌زند با این که می‌دانم بهار می آید، از این همه دور باطل خسته‌ام.

تنها امیدی‌ هست که خودم را به آن می‌سپارم و حقیقتی که هر سال در این یادداشت می‌نویسم.

 هرچه باشد از حوادث فرخی نومید نیست...

چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386

 

آقایان خجالت کشیدن گاهی از فاجعه جلوگیری می کند. وقتی هر کس می تواند یک دوربین فیلمبرداری به اندازه‌ی موبایل همراهش داشته باشد و از وقایع فیلم بگیرد، این نوع زرنگی کردنِ شما  به حیله گری گرگ شنگول و منگول خوار بیشتر شبیه است تا قصه‌ی سفید برفی و هفت کوتوله. در ضمن از برخورد مهرورزانه‌ی شما ملتی مستفیض شده‌اند. ما در طی روزهای متمادی فهمیدیم که مادران، خواهران، دختران وهمسرانمان سبب تحریک بیمارهای جنسی هستند. فکر می‌کنید چند زن مانده‌اند که از آن‌ها تعهد نگرفته اید؟ خبر زیر را بخوانید:

هشت نفر در ارتباط با ناآرامی های صادقیه (تهران) بازداشت شدند

در پی بروز ناآرامی در میدان صادقیه تهران و ضرب و شتم دختر جوانی به دلیل بدحجابی توسط نیروهای انتظامی تهران، سرهنگ مهدی مهدوی، رییس مرکز اطلاع رسانی ستاد فرماندهی نیروی انتظامی، اعلام کرده است که هشت نفر در این ارتباط دستگیر شده اند، و تحقیقات پلیس از عوامل حادثه میدان صادقیه تهران ادامه دارد. سرهنگ مهدی مهدوی همچنین اظهار داشت دختری که به مقابله با پلیس پرداخته و مجروح شده بود، درواقع در اثر سنگ پرانی افراد لاابالی که در آن حوالی پرسه میزدند زخمی شده است. و پلیس او را به بیمارستان منتقل کرده است. پیشتر منابع مستقل تعداد دستگیرشدگان این حادثه را دست کم ۱۵ نفر و علت زخمی شدن دختری که در برابر نیروهای انتظامی مقاومت کرده بود را وارد آمدن  ضربات باتوم به سر و صورت وی عنوان کرده بودند.
 
شرم بر شما!
 
سه شنبه 7 اسفند ماه سال 1386

 

این همه ننوشتن در کلید و دوری از دوستان در نت کافی است امشب می نویسم. در حالی که بهار حتا در این روزهای نکبتی ما را فراموش نکرده. درود به بهار، درود به آزادی.

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386

قاصد روزانِ ابری داروگ

کی می‌رسد باران؟

 

شنبه 26 اسفند ماه سال 1385

 

شب بود، بیابان بود، زمستان بود... یکی از یادگاری های دوران کودکی من است. دلم برای یه چیزایی و یه کسایی تنگ شده. به یاد فریدون فرخزاد ۲ سروده از او:
 

fereidoon farokhzad


من سپیده ی صبح همیشه بیدارم!
 
تلاش می کنم و دست بر نمی دارم
اگر چه خسته و دلمرده گشته پندارم
مرا چه غم اگر از خفتگان خبر نرسد
که من سپیده ی صبح همیشه بیدارم
چو خار را به صفای ثبات ما بستند
گمان مبر که چو خارا، ز تیشه بیزارم
من آن نیم که ز نیمه، ز راه برگردم
چنان روم که غزلخوان شوی به دیدارم
مجیز شیخ نگفتیم و عکس خود نشدم
چرا که از خط تمکین شیخ بیزارم
اگر هزار شویم وهزار پاره شود
حدیث ناله ی عشق و نفیر بیمارم
سکوت چرخ زمان را به دل نمی گیرم
که میوه داد سکوت از سکوت پُربارم
به نور خاک فروغ و به تربت حافظ
قسم، که در وطن ام خفته آخر کارم!
مرا به یاد بیاور اگر ندیدی باز
که من کلام نحیفی ز باغ گفتارم
ولی صلابت ایران تمام عشق من است
و بر صلابت ایران، تنیده گلزارم
اگر ز دیده جدا شد، ز دل جدا نشود
کجا شود وطنی کو دل است و دلدارم
خوشا به حال رفیقان که خفته در وطن اند
که خاک تربت شان می وزد به کردارم
 
لس انجلس ۹ سپتامبر ۱۹۸۴
 


***


زنان ایرانی
 
برای بزرگ علوی
 
 
شب که می آید
و آوای زنجره ها خود را
در گیسوان زنان   آتش می زنند
زنان چشمان زغالرنگ خود را
در منظره ای شاعرانه بازمی نمایند.
 
زنان با   دامهاشان
و عطر نقره ای در برگ
پرندگان گریخته
با سکوت نوازش می شوند.
 
مناره ها فرومی شکنند
از برق چشمهاشان
 
بی دلیل
تبدیل به چکاوک می شوند
یا به قاصدک
 
گوش را مسحور می کنند
و نوازششان را تکرار می کنند
در راهروها.



شنبه 5 اسفند ماه سال 1385

 

 

 

       Arash Sigarchi

 

 روزنامه‌نگاری. درگیری. محاکمه. بیکاری. زندان. امید به آزادی. محاکمه‌ی مجدد. زندان. مرگ برادر. جدایی از نامزد. زندان. قبولی در دانشگاه. زندان. مدتی مرخصی. زندان. سرطان. ازدواج با رافونه. شیمی درمانی. عمل. بیمارستان...

اول اسفند ماه هزار و سیصدو هشتادو پنج. آرش SMS زد. تا چند لحظه‌ی دیگر به اتاق عمل می‌روم. تماس می‌گیرم. صدایش آرامش همیشگی را ندارد...

آرش  برای من نمادی از انسانی ست که می‌تواند خودش را در بدترین شرایط به سرعت جمع و جور کند. یک جور تسلا و شاید بهتر باشد بگویم انر‍ژی بوده همیشه برای من. رفیقی که از همین وبلاگ با هم آشنا شدیم و تا همین امروز رابطه مان را با هم حفظ کردیم. حتا به اتهامی شریک جرم بودیم تا چندی پیش که او به زندان رفت و من نرفتم.(هر وقت از زندان می‌نویسم، تعداد پیغام‌ها کم می شود.) تابستان امسال ۳ روز با هم بودیم. آرش مرخصی داشت. دریا رفتیم. ماسوله رفتیم و انزلی. قرار شد تا دفعه بعد آرش بیاید. اما نیامد. یک روز SMS زد که سرطان گرفته‌ام. باورش سخت بود. سعی کردم از دوستانی که می شناختم کمکی بگیرم برای کسی که  به جرم روزنامه نگاری به زندان رفت. همه با تاسف سر تکان دادند، و با این قول که به فکر هستند، رفتند که رفتند که رفتند. فقط امیر توانست مبلغی برای هزینه‌‌ی درمان آرش تهیه کند و من معنی چگونه بنی آدم اعضای یکدیگرند در ایران را فهمیدم. دوم اسفند به دیدن آرش رفتم.بیمارستان کسرا، طبقه هفتم اتاق ۷۱۳ . دیدن برادرم با فکی شکافته، زبانی نیمه بریده ، حلقی سوراخ که از آن نفس می کشید و مادری که در عرض یکسال شکسته شده بود ساده نبود. مادر می‌گفت: دکتر به شوخی گفته زبان درازی کردی که سرطان زبان گرفتی. یک ساعتی بودم. آرش حسن نیا هم آمده بود. دکتر آروین می گفت که احتمال بهبود آرش بسیار بالاست. می دانم آرش با روحیه خاص خودش می‌تواند بسیاری از مشکلات را از پیش پا بردارد. یک ماه پیش در زمان شیمی درمانی که دیدمش نیم ساعتی با هم در خیابان ولیعصر قدم زدیم.حرف‌های آن روز در مغزم ثبت شده. دلم نیامد در بیمارستان و با آن حال از او عکسی بگیرم. اما با خودم عهد بستم که تا رسیدم به خانه وبلاگ را به روز کنم.

با تمام وجود برای برادرم آرزوی بهبود دارم. تا فردای آزاد و زیبا را با هم ببینیم.

 

 

سه شنبه 30 آبان ماه سال 1385

 

 

به آرش سیگارچی

 

 

 سیاهی شب خودش را ول داد

روی اسکله

               ولوله شد.

بوی دریا شور بود

قدم می زدیم به سوی فانوس دریایی

 موج­ها کف می زدند.

در انتهای صحنه

پشت به آدم ها

 روی یک سکو نشستیم

رو به روی دریا.

دو استکان چای چند خاطره چند قطره اشک

هنوز شلوغ بود .

پیش تر رفتیم تا شکل های سیمانی

تا  دریا یله شد

ریخت در انزلی.